تبليغاتX
آفریدون - ای مرد!

درود دوستان،

سال نوتون مبارک. این هم اولین پست سال جدید:

 

وقتی که درد و رنج،

از هر دری که به سویم گشوده بود،

از هر رهی که به رویم نموده بود،

آوار گشت بر سر و بر قلب و روح من،

فریاد فتح کشید،

از جان بد نهاد:

 

«ای مرد! نبودت ره دیگر جز آنکه من،

آغوش سرد خویشتن بگشایم برابرت،

در خویش غرقه سازم و روحت بسایم و جانت کنم تباه»

 

پرسیدمش:«مگرم چیست جرم و خبط؟

هرگز نکرده ام جنایتی اندر تمام عمر»

 

با خنده ای که دلم را همی فسرد،

با حالتی که تو گویی،

زهر غم و فسوس به رگهام می فشرد،

پاسخ بداد:

 

«جرم تو خود بود این بودن و وجود،

جرمی عظیم بود،

در آن زمان که پای بر این دهر و این زمین،

بگذاشتی و لیک بدان از همان دمی،

کاغاز راه تو بد در زمین «او»،

من در پی شکار تو بودم»

 

دیگر توان نبود استدنم در برابرش،

زانو زدم،

با هر چه توش و توان بود در تنم،

گفتم:«ولی همه گویند آنکه «او»،

از بهر نیک بودن و فیضش و رحمتش،

خلقم نمود،

تا نعمتم دهد و من هم پرستمش و توشه بر کنم»

 

دیگر فقط صدای خنده او بود و هیچ و هیچ:

«احمق شدی،

«او» خلق می نمود شما را برای من،

هرگز حقیقت تلخ وجود را،

ننموده اید درک»

 

آتش گرفتم از این ظلم بیکران،

هرگز مباد آنکه مرا زابتدای عمر،

مانند لقمه ای به دهان تو آفرید،

هرگز مباد آنکه دل پر خروش من،

اندر مقابل تو،

بر سینه اش خزید،

 

با هر چه توش و توان هست باقیم،

خنجر به قلب سیه روز میزنم،

اینک منم که خنده فتحم بود به لب،

آزاد گشته ام،

تسلیم غم نگشتم و جانم تبه نشد،

من پاکتر بشر این جهان شدم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 14:1  توسط آفریدون  |