برگها میخشکند،
شاخه ها مینالند،
ابرها میگریند،
مردم از عشق تهی،
گریه کن لیلا جان،
گریه ات آتش به جانم میزند لیلا،
لیک ترسم بار غم فرسوده ات خواهد،
و تو را مثل بهار ناگوار عمر من،
پژمرده و افسرده ات سازد،
سر به روی شانه ام بگذار و سیل،
از دو چشمان زلال و پاک و معصومت،
بر فراز شانه ام میبار،
از دو چشم پر نم و غم بار،
آه، لیلا،
در جهان کوچک من،
آنچه پاک و نیک مانده،
وآنچه ارزد غصه خوردن،
رنج بردن،
آن تویی،
گر چه بر دستانم،
تاب نبود جز ستردن اشکهایت را،
لیک یاد شعر آن شاعر دلم را قرص میدارد،
«مرغ شب آمد و در لانه تاریک خزید،
نغمه اش را به دلم هدیه کند بال نسیم،
آه... بگذار که داغ دل من تازه شود،
روح را نغمه همدرد فتوحیست عظیم»
آخر قصه من،
آخر قصه تو،
آخر قصه ما نزدیک است،
کاشکی قصه تو،
لا اقل،
نیک سرانجام بود،
برگها میرویند،
شاخه ها میخندند،
ابرها میبارند،
مردم از عشق تهی،
گریه کن لیلا جان،
گریه کن لیلا جان.
درود دوستان
سال نو رو به همه تون تبریک میگم. این شعر رو هم بخونید و نظر بدید. این طور که بوش میاد من در طول عید به نت دسترسی ندارم ولی به هر حال یه جوری، شده از کافی نت، میام و نظرها رو میخونم و شاید هم جواب دادم. پاینده باشید.
بدرود