بعضی وقتها دلت میخواد فریاد بکشی، ولی یه چیزی بیخ گلوتو گرفته!
بعضی وقتها یه چیزی مثل پتک، محکم میکوبه توی سرت!
بعضی وقتها یه چیزی فشارت میده! لهت میکنه!
اون خدایی که اینهمه ازش دم میزنی، اون موقعها کجاست؟ حتما حکمتش اینطور اجازه میده، نه؟
بعضی وقتها میخوای از خوشحالی پرواز کنی!
بعضی وقتها عاشق زندگی میشی!
بعضی وقتها عاشق مردم میشی!
اون خدا حتما اون موقع سر و کله اش پیدا میشه. حتما رحمتش اینطور اجازه میده، نه؟
تا حالا گذرت به میدون بهارستان افتاده؟ اولین باری که تنهایی و پیاده از اونجا رد شدم، حدودا ده سال پیش بود. از اون به بعد خیلی مسیرم بهش می افته. از ده سال پیش تا حالا خیلی چیزا اون اطراف عوض شده، ولی هنوزم هر بار که از میدون رد میشم پیرزنی رو میبینم که چادرش رو روی صورتش کشیده، یه ویلچیر رو هل میده که یه بچه معلول توشه و یه کاسه هم دستشه!
هنوزم اون پیرزنی رو میبینم که روی یه صندلی تاشو نشسته، بعضی وقتها سیگار میفروشه، بعضی وقتها آدامس، بعضی وقتها کیک، بعضی وقتها ....
الان هم یه سالی میشه که مردی رو میبینم که هر روز، حدود ساعت هفت میاد و دم کلانتری حنجره اش رو پاره میکنه: چهار تا باتری 200 تومان! یا میگه: قوری 1500 تومان!
بعضی وقتها دلم به حالشون میسوزه! بعضی وقتها دلم ازشون به هم میخوره!
ولی بعضی وقتها هم از خودم میپرسم: من چه فرقی با اینها داشتم و دارم؟ من چه برتری نسبت به اینها داشتم و دارم؟
این هم از عدالتش!!!
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:51 توسط آفریدون
|