درود
اینبار فقط به یه مناسبتی که دوستان نزدیک خبر دارند، چند بیت از یکی از شعرهای سعدی معاصر یعنی مرحوم رهی معیری رو براتون مینویسم:
نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی/ نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی/ نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی/ ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
به دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی/ به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
بدرود
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:7 توسط آفریدون
|
بعضی وقتها دلت میخواد فریاد بکشی، ولی یه چیزی بیخ گلوتو گرفته!
بعضی وقتها یه چیزی مثل پتک، محکم میکوبه توی سرت!
بعضی وقتها یه چیزی فشارت میده! لهت میکنه!
اون خدایی که اینهمه ازش دم میزنی، اون موقعها کجاست؟ حتما حکمتش اینطور اجازه میده، نه؟
بعضی وقتها میخوای از خوشحالی پرواز کنی!
بعضی وقتها عاشق زندگی میشی!
بعضی وقتها عاشق مردم میشی!
اون خدا حتما اون موقع سر و کله اش پیدا میشه. حتما رحمتش اینطور اجازه میده، نه؟
تا حالا گذرت به میدون بهارستان افتاده؟ اولین باری که تنهایی و پیاده از اونجا رد شدم، حدودا ده سال پیش بود. از اون به بعد خیلی مسیرم بهش می افته. از ده سال پیش تا حالا خیلی چیزا اون اطراف عوض شده، ولی هنوزم هر بار که از میدون رد میشم پیرزنی رو میبینم که چادرش رو روی صورتش کشیده، یه ویلچیر رو هل میده که یه بچه معلول توشه و یه کاسه هم دستشه!
هنوزم اون پیرزنی رو میبینم که روی یه صندلی تاشو نشسته، بعضی وقتها سیگار میفروشه، بعضی وقتها آدامس، بعضی وقتها کیک، بعضی وقتها ....
الان هم یه سالی میشه که مردی رو میبینم که هر روز، حدود ساعت هفت میاد و دم کلانتری حنجره اش رو پاره میکنه: چهار تا باتری 200 تومان! یا میگه: قوری 1500 تومان!
بعضی وقتها دلم به حالشون میسوزه! بعضی وقتها دلم ازشون به هم میخوره!
ولی بعضی وقتها هم از خودم میپرسم: من چه فرقی با اینها داشتم و دارم؟ من چه برتری نسبت به اینها داشتم و دارم؟
این هم از عدالتش!!!
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:51 توسط آفریدون
|
درود
توی این پست قصد دارم از کسانی که به بلاگ من سر میزنند یه سوال بپرسم و امیدوارم که صادقانه جواب بدن:
پیش خودتون فکر کنید، اگر همین امروز، همین الان خودتون رو بکشید، چه اتفاقی میافته؟
یه نفر دیگه هم خودکشی میکنه؟ یه نفر دیگه از غصه میمیره؟ یه ختم براتون سر هم بندی میکنند و بعدش زندگیشون به روال عادی برمیگرده؟ حتی همین اتفاق هم نمیافته؟ چی میشه؟؟؟
بدرود
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 8:26 توسط آفریدون
|