درود دوستان،
ضمن اینکه از ابراز احساساتتون نسبت به پست قبلی تشکر میکنم، باید این خبر بد رو بهتون بدم که حالا که بهم رو دادید باید بقیه شعرهایی رو هم که میگم تحمل کنید. البته اینی که الان میخوام بنویسم مثل اون یکی در هم کوبنده نیست، ولی فکر میکنم درد دل خیلیهاست:
در فراسوی زمان،
در پس تاریخ،
پیش از آغاز شمار سالها و قرنها،
از شمال دوردست،
قوم من،
قوم پاکانی که ایران ویج ماواشان بوده است،
همره نور جوانمردی و پاکی،
پا نهادند در زمینی کش از آن پس،
نامشان گشته است زینت بخش آن،
سرزمین پاکان،
مهد قوم آریا، ایران،
مردمم با قامتی بالا،
گیسوانی چون شب یلدا،
دیدگانی ژرف و تاریک و سیاه،
خوبی و پاکیشان،
شهره آفاق گشت،
در جهانی که همه مردم به زیر بار ظلم اهرمن،
ذره ذره دور میگشتند از خوی خویش،
پیر فرزانه ز قوم من برآمد،
گفت ای مردم من شما را قاصدم از سوی او،
اورمزد آن خالق یکتای بی همتا،
پس ستاییدش،
پس شما را گفت و پنداری و کرداری نکو باید،
تا ز بند اهرمن آزادی اندیشید،
پاسداران این سه گفتار سترگ،
مردم من بودند،
پادشاهانی نکوفرجام دارد قوم من،
کوروش آن مرد خجسته کش همه جای جهان از خوبی و مردی شناسند،
داریوش آن شاه شاهان،
شاه مردم،
شاه ایران،
قرنها بگذشته از دوران ایشان،
دیگر ایران نیست چونانی که باید،
مردم من را کمر خم کرده بار ظلم ناپاکان،
روح ایرانی بباید تا چو ققنوسی که عمرش از هزاران سال بگذشته،
شعله غیرت دگرباره بیفروزد،
آه، ای ایران،
ای ققنس زیبای من،
برخیز،
گاه آن گشته که از بطن خروشی پر جوش،
شوکت و صولت را که به حق زیبنده روی تو است،
بازپس گیری از این دنیای ناپاکی،
پرده پستوی تاریخ جهان را پس زنی،
آه، ای ققنوس،
کر نموده گوشهامان را نوای بوف و زاغ،
آتشی بفروز و ایشان را همه برسوز،
تا دگرباره به مانند زمان دور،
آن زمانی که جهان در زیر شهبالت،
سایه امید و شادی بر سر خود میگرفت،
شعله بهجت به دلهای همه مردم برافروزی،
آه، ای ققنوس.
قبول دارم که یه کم تصنعی به نظر میاد(به نسبت قبلیه) ولی دیگه حرفهای منه. هیچ کاریش هم نمیشه کرد.
بدرود
اگر لحنش تنده ديگه به من هيچ ربطي نداره. خودتون ازم خواستيد از خودم مطلب بنويسم، من هم توي يكي از بدترين ساعتهايي كه توي زندگيم داشتم، نه بدترينشون، اين شعر رو نوشتم. هر كي خوشش مياد بياد، هر كي هم بدش مياد، بازم بياد:
گوشه اي از اين اتاق،
مينشينم تا دمي يا ساعتي باشم رها از اين جهان، از اين سراسر توده هاي نكبت و اندوه،
تا دمي يا ساعتي باشم رها از من، از تو، از ما، از خدا،
دگر صبرم تمامي يافته،
جانم از اندوه در كام ميگردد،
نفسها را دگر بر عالم هستي نميخواهم،
فقط خواهم كه فريادي كشم،بنيان كن و ويرانگر و هستي گداز،
آنچنان آهي كشم از سينه كز آتش بسوزد اين همه پستي كه در روي زمين نفرت انگيز تو ميبينم،
با تو ام،
اي خدا، با تو ام،
گوشت آيا با من است؟
گوشت آيا با من،اين مخلوق مفلوكي كه رنجش را در اين دنيا تو با تفريح ميبيني،
با من در هم شكسته،
با من فرتوت، هست؟
دگر ميخواهم از دستت بنالم،
دگر طاقت مرا گشته است طاق،
دگر ميخواهم امشب كفر بر روي زبان جاري كنم،
اي خدا،
من ز تو،
نه،
نه فقط از تو،
بلكه از هر آنچه تو مي آفريني سخت بيزارم،
نه فقط از تو كه از انسان،
آن كه او را جانشين خويش ميخواني،
از تو،
از تمام آنچه از سوي تو مي آيد،
از تمام آنچه بر روي زمينت هست،
بيزارم،
مردمان ميگويند،
ما همه از عشق، در دام وجود افتاده ايم،
رك بگويم،
من از عشق،
از اين دروغ از تهي لبريز بيزارم،
زندگي،
آنچناني كه تو بخشيدي به من، غير از غم و اندوه نيست،
پس بدان،
از زندگي،
از اين سراب،
از اين خرابه،
كه تو اش كردي مرا زندان حزن انگيز بيزارم،
آي مردم،
شما هم پس بدانيد،
من از شما،
من از خودم،
حتي خدايم نيز بيزارم.
خب. گفتم كه. به هر حال همينه كه هست.
بدرود