تبليغاتX
آفریدون

درود

گاهی وقتها دلم میخواد فریاد بکشم. چنان فریادی که همه آدمها!!! برای یه لحظه هم که شده دست از دویدن دائمیشون برای شکم و زیر شکم بردارند. یه لحظه هم که شده به دور و برشون نگاه کنن. چنان فریادی که همه دنیا رو به هم بریزه. چنان فریادی که زمان رو متوقف کنه. ولی میبینم که من فقط یه نفرم و صدام به زور تا سر کوچه میرسه...

گاهی وقتها دلم میخواد گریه کنم. چنان گریه ای که همه آدمها!!! برای یه لحظه هم که شده دلشون به حال خودشون بسوزه وقتی متوجه بشن که دارم به حال اونها گریه میکنم. چنان گریه ای که اشکهام سیلی بشه و همه دنیا رو بشوره از بدی. ولی بازم میبینم که دارم خیال پردازی میکنم...

گاهی وقتها دلم میخواد قهقهه بزنم. چنان قهقهه ای که همه آدمها!!! پیش خودشون بگن یارو دیوونه است. آخ که چه خوبه که آدم دیوونه باشه. از قدیم گفتن:« عاقل مباش تا غم دیوانگان خوری/ دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند.» دلم میخواد از ته دل بخندم و داد بزنم:«آزمودم عقل دور اندیش را/ عاقبت دیوانه سازم خویش را» اما میبینم که حتی حوصله یه لبخند رو هم ندارم....

همه این حرفها رو زدم ولی آخرش یاد یه حکایتی افتادم که همین چند روز پیش مادرم برام تعریف کرد:

«میگن یه نفر رفته بود حج که از چادرهای کاروانشون دور شد و راه برگشتن به چادرش رو گم کرد. سرگردون شده بود که یه پیرمردی اومد پیشش و گفت که میدونه باید از چه راهی برگرده پیش هم کاروانیهاش. وقتی که با پیرمرد به محوطه چادرهای کاروانشون رسید، از تعجب چشمهاش چهار تا شد. دید که دور و بر چادرها پر از سگ و خوک و خرس و انواع و اقسام حیوونهای وحشیه. وقتی با وحشت به سمت پیرمرد برگشت تا بگه که اون رو اشتباهی آورده دید که پیرمرد غیبش زده. دوباره که به سمت چادرها نگاه کرد دید که حجاج دارن میرن و میان. رفت پیش هم کاروانیهاش و ماجرا رو تعریف کرد. اما هیچ کس پیرمرد و اون مرد رو ندیده بود. وقتی که نشونیهای پیرمرد رو بهشون گفت، گفتن: آهان! همون پیرمردی رو میگی که یه سگ کنار پاش وایساده بود؟؟؟»

بدرود دوستان

بدرود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 3:17  توسط آفریدون  | 

درود

دوستان بسیاری به من توصیه کردند که مطالبی از خودم توی این بلاگ بذارم. من هم با اینکه اصلا نثر خوب و ذوق نویسندگی جالبی ندارم ولی تصمیم دارم بیشتر به قلم خودم بنویسم. برای شروع هم یه متن کاملا غیر ادبی که در واقع یک خبره رو براتون بنویسم:

دیروز یعنی دوشنبه ۵ دیماه سال ۱۳۸۴ همایشی در تالار رازی دانشکده داروسازی دانشگاه تهران برقرار بود به نام یادمانهای باستانی و هویت ملی. در این همایش که بنده به همراه چهار نفر دیگه از دوستان هم در اون شرکت داشتیم سخنان بسیار با ارزشی رو از زبان دو سخنران اصلی این همایش یعنی جناب آقای دکتر رضا مرادی غیاث آبادی و همچنین دکتر ناصر تکمیل همایون به گوش جان نیوشیدیم!!!

همایش با قرائت قرآن (آیات مناسبی برای قرائت انتخاب شده بود. آیاتی که راجع به ذوالقرنین که عده بسیاری احتمال میدهند کورش بزرگ باشد در قرآن وجود دارد.) و پس از اون سرود ملی ایران آغاز شد.

به عنوان اولین سخنران دکتر رضا مرادی غیاث آبادی به پشت تریبون رفتند و سخنان بسیار با ارزشی ایراد فرمودند. آنچه که من از سخنان ایشان دستگیرم شد توصیه به نسل جوان ملی گرای ایران عزیز بود که:

 اولا مراقب باشند تا در فعالیتهای ملی گرایانه خود آلت دست و بازیچه برای سوء استفاده سیاسی و حتی اقتصادی نشوند.

ثانیا سعی کنند تا دید خود را نسبت به آثار ملی و فرهنگی ایران جزئی تر کنند. به عنوان مثال ایشان اشاراتی به بازدید های تشکلهای فرهنگی ملی از آثار باستانی گوشه کنار ایران داشتند. توصیه ایشان این بود که افرادی که برای بازدید این آثار میروند دیگر نباید مانند مردم عادی آنها را بازدید نمایند. به طور مثال عده ای از این افراد باید این آثار را از دیدگاه معماری مورد مطالعه قرار دهند. عده ای دیگر از دیدگاه به طور مثال نمادهایی که در این آثار به کار رفته و...

توصیه سوم این استاد ارجمند پرهیز از تبلیغ گرایی در فعالیتهای ملی گرایانه بود. ایشان فرمودند که جوانان ملی گرای ایران باید به صورتی بیطرفانه و تنها با دیدگاه علمی تاریخ و فرهنگ ایران باستان را تشریح کنند زیرا چنانچه با نتیجه گیری قبلی دست به توصیف تاریخ با شکوه ایران بپردازند سخنان آنها بر دل مخاطبان بیطرف نخواهد نشست.

پس از دکتر غیاث آبادی دکتر ناصر تکمیل همایون به پشت تریبون دعوت شدند و سخنان پرباری را در رابطه با هویت و اهمیت شناخت هویت توسط مردمان یک جامعه ایراد نمودند. از آنجا که سخنان ایشان بیشتر بصورتی تخصصی و جامعه شناسانه بودند من نمیتوانم دریافت خود از سخنان ایشان را به نوشتار تبدیل کنم. ضمن اینکه از اهورامزدای بزرگ بهبود این استاد گرامی را خواستارم.

پس از دکتر تکمیل همایون نیز یکی از اعضای کانون افراز که در دانشگاه تهران فعال است در رابطه با این کانون، فعالیتهای آن و بخصوص در رابطه با سد سیوند و فعالیتهای این کانون و کانونهای مشابه در دانشگاه تهران و دانشگاه علوم پزشکی تهران در خصوص جلوگیری از آسیب دیدن آثار باستانی دشت مرغاب و تنگه بلاغی توضیحاتی بیان نمودند.

همچنین یکی از مسئولین کانون کاوه آهنگر (تا جایی که یادم میاد. اگر هم اشتباه نوشتم از این کانون معذرت میخوام) که در دانشگاه علوم پزشکی تهران فعالیت میکنه هم سخنانی رو در رابطه با اینکه فعالان ملی گرای ایران باید مواردی را در فعالیتهای خود مد نظر داشته باشند بیان فرمودند که بسیار جالب و پربار بود.

اما نقطه اوج این برنامه دو قسمت پایانی آن بود. یکی نمایش فیلم انیمیشن ۴۱ دقیقه ای شکوه تخت جمشید که به زیبایی هر چه تمامتر تاریخ این مجموعه با ارزش تاریخی و فرهنگی را به تصویر کشیده بود. دردناک ترین قسمتهای این فیلم بدیهیست که قسمت های مربوط به حمله اسکندر مقدونی بود. مجری برنامه هم در پایان این فیلم با جمله ای احساسات شرکت کنندگان رو به زبون آورد:نفرین اهورامزدا بر روان ناپاک اسکندر گجسته.

پس از اهدای هدایایی به رسم یادگار به دکتر غیاث آبادی و دکتر تکمیل همایون قسمت پایانی و حسن ختام (به قول مجری نیک پایانی) برنامه سرود به یاد ماندنی ای ایران توسط همه شرکت کنندگان همخوانی شد. هر چند که من دلم میخواست برای این سرود نسخه اصلی آن با صدای استاد بنان پخش شود ولی برگزار کنندگان نسخه ای را که توسط یکی از گروههای متاخر به همراهی گروه کر اجرا شده بود انتخاب کرده بودند.

یکی از موضوعاتی که لازم میدونم اشاره کنم تارنمایی (منظور وب سایته) است که توسط همین تشکلهای ملی گرایانه راه اندازی شده و لینکش رو هم میتونید توی همین بلاگ با نام کورش بزرگ ببینید.

توضیح وبلاگ رو هم عوض کردم و به جای جمله قبلی (پور آبتین کنون وارثان خون پاک آریا را به بیداری میخواند. کجاست رایت کاوه؟ کجایند مرد و زن و پیر و جوان؟) شعری رو که استاد تکمیل همایون در ابتدای صحبتشون بصورتی متفاوت از آنچه که من تاکنون شنیده بودم قرائت کردند گذاشتم.

در آخر از همه دوستان هم فکر و همراه سپاسگزاری میکنم.

بدرود

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 11:12  توسط آفریدون  |