یه شعر بسیار زیبا هست که میخوام ترجمه اش رو بخونید(ترجمه خودمو) شعر انگلیسیش که خیلی قشنگه. فکر میکنم زیاد همچین پستهایی توی بلاگم بذارم پس بهتره بهش عادت کنید:
کوهستانی هست
که رودی از میان آن میگذرد
اگر کوهستان مرا سخت بشکافی
رودهای بسیاری خواهی یافت
در میان دسته های کبوترانی که سفید نیستند
و میرندگانی که وسوسه نمیشوند
سلطنت بسیار حقیقی تر است
و زیبایی پایان نا پذیر تر
تنها در جایی فراتر و دورتر از حافظه
گردنبند تو متبرک و مقدس است
گوهر هایت را در دریا رها کن
ای هرزه بی لیاقت
تو شایسته چنین گنجینه ای نیستی
دست من بر قلب توست
میدانم که تپش دارد
در این چشم انداز وسیع
کوهستانهای بسیاری هست
اما چندان آبی نیست
قلمرو پادشاهی من....
خوب دوستان نظرتون چی بود؟ حتما نظرتون رو بنویسید. میخوام بدونم خوشتون اومد یا نه و ضمنا برداشتتون از معنی این شعر رو بگید.
بنا به درخواست دوست عزیزم آقای مهر آیین متن انگلیسی این شعر رو هم میگذارم:
بدرود.
بعد از اینکه بلاگم توی پرشین بلاگ مورد استقبال چندانی واقع نشد(بس که جفنگیات نوشتم و دیر به دیر آپدیت کردم) تصمیم گرفتم توی یه بلاگ جدید توی بلاگفا بنویسم که تعدادی از دوستانم هم توش فعالن. شاید اینطوری بتونن من رو به فعالیت بیشتری وادار کنن و از طرفی یه جایی برای گفتم حرفهام داشته باشم. برای اولین یادداشت هم فکر میکنم شعری از یک شاعر گمنام به نام کارو، که قبلا توی اون یکی وبلاگ هم گذاشته بودم مناسب باشه. باید توضیح بدم که به نظر من کارو منکر وجود خدا نیست. تنها چیزی که کارو قصد داره بگه اینه که انسانها باید تصورشون نسبت به خدا رو عوض کنند:
دگر فریادها در سینه تنگم نمیگنجد
دگر جز خون غم پرور به رگهایم نمیجوشد
دگر سیگار و جرس و بنگ آرامم نمیبخشد
دگر قلبم چنان کان است
آری معدن انبوه حرصان است
مرا تنها چنین طردم مسازیدم
مرا با قایقی از غم به سوی ساحل حسرت نرانیدم
دلی پر از شراب آرزو دارم
لبی دور از لبانش تشنه خو دارم
ز دست دل هزاران گفتگو دارم
دلم خواهد که با آوای رعد آسا
زنم فریاد و برگویم
خدا هیچ است!
خدا پوچ است!
خدای من همه جرس و حشیش و بنگ میباشد
من اینک ناله نی را خدا دانم
من این پیمانه می را خدا دارم
شما ای مدعیانی که میگویید خدایی هست
برای او صفتهای توانایی و بینایی و سامع را روا دارید
بگوییدم بفهمم من
چرا کور و کر و لال است؟
چرا اشک یتیمان را نمی بیند؟
و یا در بستر صد رنگ و نقشینش
لبی مستانه بر لب مینهد
و یا پیر گشته
طاقت و صبرش کنون از دست رفته
وه، زبانم لال
چشمم کور
عجب بی پرده امشب من سخن گفتم
خداوندا، اگر در نشات عضوین
گناهی از من مستانه سر زد
ببخشایم
ببخشایم
ولی نه
چرا من روسیه باشم
چرا قلاده تهمت مرا در گردن اندازد
می ای سازنده در ساغر
صدای ساز رامشگر
گنهکارم که انسانم
گنهکارم که انسانم....
حق نگهدارتون
بدرود